29 مهر 96
-
تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 16:38
[unable to retrieve full-text content]هردو محکوم بودیم...یکی به بالا بردن سنگ از کوه... دیگری به اندوه... پ.ن:xa0
14 شهریور 96
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 23:56
[unable to retrieve full-text content]بی تو چه ماند از آدمی جز تلی از اندوه... پ.ن:
23 شهریور 96
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 23:56
[unable to retrieve full-text content]مرده بودم...در حجمی خاکستری... پ.ن:
27 شهریور 96
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 23:56
بیهوده ترین آهنگ توی گوشی ات را پلی کنی تا لحظه ای بیهودگی خویش را از یاد ببری... پ.ن: + نوشته شده در xa0کمی بعد از نیمه شبxa0xa0 به خطــ ِxa0دانای ِ کل xa0 |xa0
1 مهر 96
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 23:56
اندوه جدا نمیشد از من.. حتی زمانیکه در کنار تو بودم...انگار که عضوی از بدنم باشد..یا نه..شاید ...شاید تمام خودم بود... پ.ن: + نوشته شده در xa0کمی بعد از نیمه شبxa0xa0 به خطــ ِxa0دانای ِ کل xa0 |xa0
2 مهر 96
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 23:56
در جهانی هستیم که افتادن هیچ اتفاقی در آن بعید نیست... برای مثال ممکن است همین فردا ببوسمت. پ.ن: + نوشته شده در xa0کمی بعد از نیمه شبxa0xa0 به خطــ ِxa0دانای ِ کل xa0 |xa0
3 مهر 96
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 23:56
[unable to retrieve full-text content]شب را می نوشم...کلماتم در تاریکی گم می شوند... پ.ن:
7 شهریور 96
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 21:31
-چرا پروفایلت عکس نداره؟ - چون اندوهگینم. - خب از اندوهت بذار. - اندوهم تصویر نداره. پ.ن: + نوشته شده در xa0کمی بعد از نیمه شبxa0xa0 به خطــ ِxa0دانای ِ کل xa0 |xa0
11 تیر 96
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 8:37
[unable to retrieve full-text content]کسان بسیار بودند..اما کسان تو نبودند... پ.ن:
17 تیر 96
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 8:37
پیام داده که درست را بخوان..پیام دادم که نمیخوانم..پیام داده که چرا؟..پیام دادم که خسته ام...پیام نداده دیگر. پ.ن: + نوشته شده در xa0کمی بعد از نیمه شبxa0xa0 به خطــ ِxa0دانای ِ کل xa0 |xa0
20 تیر 96
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 8:37
بهرحال تموم کردنش عاقلانه تر از ادامه دادنش هست..ولی خب اینم باید در نظر بگیریم که توقع عاقلانگی از کسی که این داستانو شروع کرده توقع بیجاییه. پ.ن: + نوشته شده در xa0کمی بعد از نیمه شبxa0xa0 به خطــ ِxa0دانای ِ کل xa0 |xa0
3 مرداد 96
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 8:37
[unable to retrieve full-text content]من فقط افتاده ام یک گوشه و دارم خودم را به فنا میدهم با خیال... پ.ن:
5 مرداد 96
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 8:37
[unable to retrieve full-text content]- خوبی؟ - الان خوبم. - همیشه خوب باش. - همیشه باش. پ.ن:
7 مرداد 96
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 8:37
امروز توی اتاقش یک کتاب خاله زنکی درباره ی نویسنده ها داد بهم. البته از آنجایی که هردوی مان به نوعی فمنیست هستیم بهتر است درباره ی استفاده از واژه ی خاله زنک تجدید نظر کنم. پ.ن: + نوشته شده در xa0کمی بعد از نیمه شبxa0xa0 به خطــ ِxa0دانای ِ کل xa0 |xa0
20 مرداد 96
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 8:37
[unable to retrieve full-text content]نکند دوست داشتنم تمام بشود... پ.ن:
21 مرداد 96
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 8:37
شبیه تکه نباتی کوچک که نه تنها چای را شیرین نکرده، که خودش را هم داده به فنا. پ.ن: + نوشته شده در xa0کمی بعد از نیمه شبxa0xa0 به خطــ ِxa0دانای ِ کل xa0 |xa0
24 مرداد 96
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 8:37
[unable to retrieve full-text content]تو حتی نبودی که منت بودنت را سرم بگذاری. پ.ن:
4 تیر 96
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 19:24
[unable to retrieve full-text content]تمام نمی شود...زیرا که من است... پ.ن:
17 خرداد 96
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 9:02
- امروز یادم افتاد که یه روز می خواستم نویسنده بشم - همه مون قرار گذاشته بودیم یه روزی یه گهی بشیم، ولی نشدیم پ.ن: + نوشته شده در xa0کمی بعد از نیمه شبxa0xa0 به خطــ ِxa0دانای ِ کل xa0 |xa0
20 خرداد 96
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 9:02
[unable to retrieve full-text content]یه روز از خونه رفتم بیرون و دیگه برنگشتم..هیشکی هم نفهمید. پ.ن: