سوم دی سال یک - تاریخ: 1401/10/6 ساعت: 6:57
[unable to retrieve full-text content]- کِی قراره بزرگ بشی و دیگه خواب برگشتن آدما رو نبینی؟ پ.ن:
بیست و نهم آذر سال یک - تاریخ: 1401/10/1 ساعت: 22:24
+ همیشه ارتباط ما به آینده محول شده. و این ناقض خواستن نیست.- ناقض خواستن نیست. ناقض توانستنه.+ کسی آینده رو ندیده- ولی ما گذشته رو دیدیم.پ.ن: + نوشته شده در   2:5  به خطــ ِ دانایِ کل  |  Adblock test (Why?)
یکم آذر سال یک - تاریخ: 1401/9/4 ساعت: 14:12
[unable to retrieve full-text content]چرا رها نمیشوم از یاد... پ.ن:
هفدهم آبان سال یک - تاریخ: 1401/8/25 ساعت: 7:55
[unable to retrieve full-text content]میگه: هر آدمی تو این دو ماه یه آدمِ دیگه بوده. پ.ن:
یازدهم شهریور سال یک - تاریخ: 1401/6/12 ساعت: 16:53
انگشت کوچک پای راستم انگار سوخته، میسوزد. انگشت کناریاش هم هرچند دقیقه یکبار خواب میرود. کِی فکرش را میکردم یک وقتی از این دوتا انگشت عاصی شوم، دوتا انگشت که خواب رفتگی را تسری میدهند به انگشتهای دیگر و بعد به تمام پا تا برسد به زانو. راه که میروم پاهام کوچک میشوند. به پایین پله ها که میرسم ندارمشان...
چهاردهم مرداد سال یک - تاریخ: 1401/5/26 ساعت: 0:24
[unable to retrieve full-text content]یادم کجا رفت؟ یادم که خانهی کلماتت بود. پ.ن:
بیستم تیر سال یک - تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 14:16
برای هزارمین روز متوالی تصمیم گرفتم صبح زود بیدار بشوم و بروم پارک پشت خانه قدری بدوم یا اقلا قدم بزنم. برای هزارمین روز متوالی نتوانستم. ملال، فروکاستن است. فروکاستن خویش از خویش.پ.ن: خویش: ضمیر مشترک برای اول شخص و دوم شخص و سوم شخص مفرد و جمع... "فرهنگ فارسی معین" + نوشته شده در   2:11  به خطــ ِ...
۸ مهر سال هیچ - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:43
[unable to retrieve full-text content]+ رفتی؟ - ده روزه که رفتم. پ.ن:
۲۶ آبان سال هیچ - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:43
دارم خفه میشوم...همهاش همین است. هربار که به نوشتن فکر میکنم. هربار که به ننوشتن فکر میکنم. این اولین و آخرین جمله است. دارم خفه میشوم.چرا؟چه اهمیتی دارد چراییِ چیزی وقتی منجر به خلاصی نمیشود از آن. من از آنجا رفته ام. فقط رفتهام بی آنکه رسیده باشم.. «آیا ندیدی که آنان در هر وادیی سرگردانند؟»چیزی کم...
29 دی 98 - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 5:38
xa0تو به خوابمxa0آمده بودی و از چشم های تو خون می آمد...پ.ن:xa0
هفتم بهمن آه.../ 1 - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 5:38
از دیروز رانه ی مرگ جور شدیدی مرا به سمت خود می کشد. رانه ی مرگ از ابتدای زمستان تا خودِ همین روز این کار را با من می کند.xa0توی این روز از تصور مرگ لذت می برم. مرگ برایم یکجور خوشی گرمxa0و منزجر کننده است که دیوانه ام می کند تا پوستم را بدرم و از آن بزنم بیرون.xa0پ.ن:xa0
هفتم بهمن آه.../ 2 - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 5:38
مسخره است. سن من مسخره است. داشتن این سن مسخره است. آنقدر مسخره است که می توانم تمام طول سال جمله ام را تکرار کنم. مسخره است. مسخره است مسخره است. و تهوع آور است و خالی است.xa0پ.ن:
19 آذر 98 - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:45
مدامم شده است خنده و بی خیالی و فراموشی و از این دست بیچارگی ها.پ.ن:
12 خرداد 98 - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:12
+ چشمام ضعیف شدن.- حیف شد...شما چشمای قشنگی داشتی..پ.ن: ما را به آب دیده شب و روز ماجراست..."حافظ"
14 خرداد 98 - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:12
مادربزرگ سانتی مانتالی که هرگز نداشتمت! ممنون که توی خواب امشبم دستم را محکم گرفتیxa0و مانع سقوطم به دره ی جهنمی وسط اتاق شدی..پ.ن: در جنون تو رفته ام از خویش..."فروغ"
26 خرداد 98 - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:12
+ تا حالا بهت دروغ گفتم؟!- نمی دونم.پ.ن: چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است..."خاقانی"
31 خرداد 98 - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:12
پریده بودم از خواب... و صدای نفس های زنیxa0که پریده باشد ازxa0خواب را... می شنیدم...xa0پ.ن:xa0فیک الصخام و انت الخصم و الحکم.."محمود درویش"
20 تیر 98 - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:12
صداهای دوست داشتنی توی سرم دارند کش می آیند و جز همهمه ای تهوع آور چیزی نمی شنوم...پ.ن: گفت خود دادی به ما دل حافظا..."حافظ"
7 شهریور 98 - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:12
تابستان آمیخته به درد... به انتظار... به اندوه... تابستان آمیخته به نبودنتxa0دارد هزارساله می شود.xa0پ.ن: و شراب را به تلخ جانان بده..." امثال"
7 شهریور 98/ 2 - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:12
پیام داده بود که: تعطیلات خوش میگذره؟پیام داده بودم که: نه.پیام داده بود که: چه خوب!و خندیده بود...و خندیده بودم.پ.ن: تو خیلی دوری....خیلی دوری...خیلی دوری..."با صدای بمرانی"