کتاب را تمام کردم ..بغض توی گلویم هیچ ربطی به داستانش نداشت اما از اول تا آخرش بود ...کتاب دیگری برداشتم بعد حس کردم برای دوباره خواندن خیلی خسته ام ...اول کتاب دومی یک شعر از ژول میشله نوشته بود که آخرش این بود :
خدایان همچون مردانند ؛
بر سینه ی زنی
زاده می شوند و می میرند ...
پ.ن :
برچسب:
نویسنده: حسین جلالی
تاريخ: يکشنبه
4 مهر
1395 ساعت: 0:52