یک) ترسیده بودم و تنها بودم و آدمها و دنیای بیرون از خانه آنقدر دور بودند که نمیتوانستم حتی برایشان گریه کنم. چیزهایی که میگفتم چیزهایی نبود که شنیده میشد.
دو) ترسیده بودم و تنها نبودم و گریه از تمام روزم سرریز میشد. آدمهای دور دیگر برای نزدیک شدن دیر بودند.
سه) میخواستم برایشان نامه بنویسم. نام تکتکشان را به یاد آوردم و خوابیدم.
چهار) قولِ بعد از جنگ دادم . مثل قول بعد از کرونا. اما حالا برای وفای به عهد زیادی غم دارم.
پ.ن: آن رفتن خوشش بین..."حافظ"
برچسب:
نویسنده: حسین جلالی